"بدیعه نشست روی تک پلهی اتاق. مادرش توی اتاق از پدرش کتک میخورد. بدیعه تصمیم گرفت غمگین بشود و مثل مادرش گریه کند. غمگین شد اما گریه اش نگرفت. دستش را زیر چانه اش زد و به اتاق روبرو که اتاق پذیرایی و اتاق عمو حاکم بود نگاه کرد. بی بی توی اتاق عمو حاکم خوابیده. می توانست فاصله ی خاکی بین اتاقشان و اتاق عمو حاکم را رد کند و برود پیش بی بی بخوابد. اما دلش نخواست این کار را بکند. دلش خواست برود پشت اتاقشان که مادرش گفته بود هیچ وقت نرود آنجا. حالا که صدای مادر دیگر مثل قبل بلند نبود و دیگر با صدایی که از گریه می لرزید آخ و وای و تو رو خدا نمیگفت و صدایش شبیه صدای روباهی شده بود که خودش پشت تلفن از پدرش میخواست صدایش را برایش دربیاورد؛ وقتی گریهی مادر این شکلی میشود بدیعه می دانست که دیگر پدرش کتک زدن را تمام کرده وگوشه ی اتاق خوابیده یا رفته پیش عمو ناظم چای بعدازظهرش را بخورد.
صدای مادر تیز و طولانی و آرام شده بود. انگار کسی به روباه سنگ زده باشد یا پایش گیر کرده باشد توی حفره ای پر از خار و تیغ و روی پایش سنگ افتاده و از گریه کردن و نالیدن خسته شده و هی دارد این صدا را درمی آورد که کسی پایش را بکشد بیرون از توی حفره..."
یک ماه است،نه دو ماه است به بدیعه فکر میکنم. دوست دارم اسمش بشود بدیعه. اما مطمئن نبودم. فکر کردم از خود شخصیتهای داستان نظر بخواهم.
یک روز که رفته بودیم خانهی روستاییام بهاشان گفتم چند اسم زنانهی عربی به من بگویند.
مادرم که از سر داستان رفعت هنوز ازم دلخور بود اسم خودش را گفت. رفعت زن عمویم بود و همین اواخر مرده بود. توی داستان رفعت رفعت بعد از مرگش میآید روی فنس که ظرفهایش را از زن پس بگیرد. وقتی به مادرم گفتم از رفعت و ظرفهایش نوشت بغ کرد که پس من چی؟
گفت بنویس بنویس.
-* کتبی ..کتبی...کتبی کان یا ماکان فی قدیم الزمان و سالف العصر و الاوان چانت فرد ابنیه ظلموها و حطموها.
بعد شله گذاشت روی چشمهایش و شله را به چشمهایش فشار داد و گفت با صدایی که از گریه بریده و خفه شده بود گفت بگو پسراشه اینا کشتن.
و به پدرم اشاره کرد. پدرم قاشق را در استکان کمرباریک گرداند و گفت استغفراله! من کشتم؟ خدا داده بود خدا گرفت!
- اگه زود برده بودیشون دکتر نمیمردن! اما دادیشون مادرت و عمهات و خالهات و هر چی پیرزن بود با سوزن کف پاشونه سوراخ کردن که زار ازشون بزنه بیرون
تند گفتم باشه یک روز قصهی پسراته هم مینویسم اما حالا برام یه چنتایی اسم بگو.
شنیدن جزییات قصهی چگونگی مردن دو پسری که قبل از به دنیا آمدن من مرده بودند همیشه حالم را میگفت.
مادرم راه آمد باهام و اسمها را گفت. قشنگ هم بودند. اما ته دلم با بدیعه بیشتر دوست بودم. پدرم گفت بگذار سلیمه. سلیمه خیلی خوبه. اسم قشنگیه. خود سلیمه هم قشنگ بود. تسلیم تسلیم..رام عین گربه.. نه! بذار فاتن. فاتن اسم قشنگیه. خود فاتن از اسمش هم قشنگتر بود. مثل کولیا میرقصید! بعد گفت نه..بذار بت بگم چی بذاری ها! ها! بذار صبیحه. صبیحه عین صبح بود. روشنِ روشن.
مادرم آرام گفت شوفی شوفی! میبینی؟ چهل و پنج ساله صداشه درنیورده..حجی اُ حجی تالی طلع راگوص!
پدرم چفیهی گل باقلاییاش را فشار داد به چشمهایش و با صدایی که از خنده بریده و خفه شده بود گفت: بنویس یه مردی چهل و پنج سال رو نکرد چقدر...
مادرم پرید توی حرفش و گفت: کرمو بوده.
صدای خندهی پدرم بالاتر رفت و من روی تک پلهی اتاقی نشستم که دیگر اتاق مادرم نبود. پدرم آمد دم در. مادرم هم. روباه را از دور روی تپه دیدند.
مادرم گفت: معانی یادته؟ بابات آبادان بود روزای جنگ اُ وقتی زنگ میزد خونه احمد خورشیدی از پشت تلفن برات صدای روباه درمیاورد؟!
گفتم ها یادمه
پدرم گفت خیلی دلم تنگ میشد براتون. مخصوصا برا مو فرفری و دست انداخت گردن مادرم که مادرم بلافاصله دورش کرد. خوبه دلنتگ
مادرم نشست پیشم و گفت ها خوبه دلتنگ بودی یعنی! اُ تا میاومدی دلتنگیته نشون میدادی بم! پُرت میکردن و خوب جواب صبر و تحملمه میدادی ..خدا ازشون نگذره
- همهاشون مردن زن! بگو خدا رحمتشون کنه
- خو حالا! هر چی.
روباه همانجا روی تپه نشسته بود و نگاهمان میکرد.پدرم صدای روباه درآورد.
"بدیعه از روی حفرهای که توی خاکهای نرم روبروی اتاق درست کرده بود پرید..."
............................................................................................................................................
* کتبی ..کتبی...کتبی کان یا ماکان فی قدیم الزمان و سالف العصر و الاوان چانت فرد ابنیه ظلموها و حطموها.: بنویس..بنویس...بنویس یکی بود یکی نبود یه دختری بود که بش ظلم کردن و نابودش کردن.
*شوفی شوفی!: ببین..ببین
*حجی اُ حجی تالی طلع راگوص!: حاجیُ حاجی ..آخرش رقاص از آب دراومد.