خواهرم پیشم خوابیده و نور مهتاب تابیده روی صورتش. زیباتر از همیشه است.

نور ماه عین قاب، عین ماسک صورتش را پوشانده

یاد خواهرهای  آدمکش کور می افتم.

یاد آدم فضایی هایش.

چقدر دلم می‌خواهد یک طوری بشود و پدر مادرم فردا نروند کربلا.

میترسم برایشان و می‌دانم اصرار به نرفتنشان در این شلوغی و اوضاع فقط من را از آنچه هستم به نظرشان بی اعتقادتر و آنها را از آنچه هستند مصمم تر می‌کند به رفتن

أزهار، خواهرم گفت :نگرانم.

گفت من هم.

ابتسام، آن یکی خواهرم گفت:

کاش نرن.

من گفت کاش.

بعد ابتسام رفت خانه اش من کنار أزهار دراز کشیدم و او گفت دستم را مثل بچگی هامان بگیر تا خوابم ببرد.

چرا رویم نمی‌شود کسی را لمس کنم؟

گفتم لوس نشو بخواب

گفت چرا نمی ذاری بغلت کنم یا بیابم تو بغلت گاهی

گفتم مرض دارم.

قهر کرده گفت آره اما وقتی بچه بودیم خوب برای زدن لمسم میکردی

گفتم وقتی کسی از روی جدول از روی لوله ی گاز از روی حفره ی خارپشتها نمی پرد چیکار باید کرد باهاش؟

سرش را خاراند و گفت

نه خیرم، شب به خیر.

تا بیایم جوابش را بدهم خوابش برد.

حالا با کی دعوا کنم؟ 

همیشه زود خوابش می برد.

سراب

پیش خواهرم خوابیده ام.

با هم در مورد التیه عبدالرحمن منیف صحبت می‌کردیم و اینکه امیدی هست زمانی به فارسی ترجمه شود؟

خواهرم میگفت که شبیه کلیدر است.

من میگفتم التیه را دوست دارم. واژه ی التیه را.

سرگردانی.

گمگشتگی. 

صحرایی سرشار خطر و جن و وهم و سراب. 

خواهرم گفت یادت است مادربزرگم گاه صدات می زد سراب؟؟ 

زدم توی پیشانی ام. 

راست می‌گفت. چقدر آن زن برایم اسم داشت. 

گفتم به تو می‌گفتند أم شریف. 

لقب مادربزرگم

واقعا خواهرم شباهت ظاهری و رفتاری بسیاری به مادربزرگم دارد. 

من نه ظاهر و نه رفتارم شبیه مادربزرگم نبوده و نیست. 

مهربان نیستم به اندازه ی او و دلسوز، خودخواهم گاهی، خیلی بچه دوست نیستم به اندازه‌ی خواهرم و مادرم و مادربزرگم.. اسرارآمیز هم نیستم یه اندازه ی آن زن با آن خالکوبی روی بدنش. 

مارها روی سینه و درختی که شاخه هایش تا روی کتفها بود.. 

اما امشب وقتی مرد گفت عود کمبودی میخواهی یا یمنی یا عمانی 

گفتم برای زار میخواهم. 

خواهرم نیشگون گرفت و مرد باور کرد و گفت این را ببر. 

بویش بخورد به زارها شاد می‌شوند و شروع میکنند رقصیدن توی سرت. 

امشب توی خانه ی خواهر روشنش کردم. 

خواهرم حالا از ترس پیشم خوابیده. 

میخندم. 

از بچگی خیلی ترسو بود. 

مادربزرگم هم. 

من ترسو نبودم؟ 

نمی‌دانم. 

اما چشم بستم و منتظر ماندم زارها پای بکوبند توی سرم. 

هیچ نشد جز صدایی که از سمت آب آرام میگفت 

کان یا ماکان...

أخفي جراحاتی وراء ثیابي

کسی بچه‌اش را از دست داده. بچه چطور از دست می‌رود؟ به هزار و یک شکل. اما در این موردآن‌طور که شنیدم، بچه طی سه روز  چکه چکه کرده و تمام شده. بچه‌ای چند هفته‌ای.  بعد کسی دیگر برای بچه و صاحبش دیوانه شده. زده توی سرش و گریه کرده. برداشته صاحب بچه‌ی از دست رفته را برده خانه‌اش و اهل خانه را وادار کرده به کباب جگر و پودر پسته و نمی‌دانم چه. من واقعا نمی‌دانم چه را باید به زنی که بچه‌ای از تنش دور می‌شود، می‌کَند، داد. و هر دوی این‌ها کسان منند.
روی تخت وقتی الهام مدفعی می‌خواند زخم‌هایم را پشت پیراهنم قایم کرده‌ام سیگار را روبروی مهتاب می‌گیرم. می‌خواهم خاموشش کنم توی آن صورتِ مهتابی روبرو که هر شب نگاهش می‌کنم. با دست دیگرم گوشی‌ام روی گوشم است و صدایی خشمگین آن طرف می‌گوید:
- یادت است؟ وقتی که تو...
صدای خشمگین ظاهرا خیرخواه  با خیرخواهی‌ای که می‌دانم از سر چیست و غرض‌ها و مرض‌هایی که می‌دانم چیستند، هنوز دارد از آن وقتی‌هایی می‌گوید که من...
سیگار توی صورت ماه خاموش نمی‌شود و از دستم سر می‌خورد. می‌افتد روی چمنی که شرجی و رطوبت خیسش کرده. کمی دود می‌کند. له‌اش نمی‌کنم. نگاهش می‌کنم که افتاده به پت پت. می‌گویم صدایت خش دارد. واضح نیست. پت پت می‌کند.

قطع می‌کنم.

صدا واضح بود و گوشی می‌گذارم روی حالت پرواز. دراز می‌کشم روی تخت توی حیاط . دست‌هایم را زیر سرم می‌گذارم. چشمانم را بازی می‌دهم تا  شکل ماه در هم برود. من راستش نمی‌خواهم چیزی واضح باشد. می‎خواهم همه چیز در هم قاتی شود. ابر و باد شود و ببارد. درد ببارد. خون ببارد. بچه ببارد.

الهام مدفعی دارد از حریر عبایی می‌خواند و گیسوانی که زیرش موج برمی‌دارند.
چرا دلم برای چیزی و کسی تنگ نمی‌شود دیگر؟
برای عبای حریرم و گیسوان قرمز حنابسته‌ام؟ چرا دلم برای چیزی تنگ نمی‌شود؟ برای وقتی که مرد با گیسوانم به تنم بسته می‌شد، کت بسته جوش می‌خورد به موج‌هایی که روی  روبالشی‌ای که جای" تصبح علی خیر"  رویش گلدوزی کرده بودم* تصبح علی حب.

 

زنِ جوان با صورت مچاله و  عبایی که درد یادش برده بود زیرش شال سرش کند به نخل نزدیک شد. خم شد و نخل را گرفت. صدایی از پشت سر گفت: خم نشو زشته..مگه ما نزاییدیم؟ این فیلما چیه؟ خوبه که فقط سه چهار ماهشه ها.
گیسوان زن دور گردن خیس از عرقش پیچیده بودند.تنها دست گرفته به تنه‌ی نخل بیمارستانی که هر چه از درد تکانش داد رطب بهشتی رویش نبارید. آن‌چه داشت از زن می‌بارید از روح خدا شکل نگرفته بود. زن باکره نبود. مرد داشت. مرد نبود. زن بود و تکه‌های ریز و درشت بچه. زن از نخل دور شده بود و صدایی که پشت سر بود به آن یکی گفت:

به شوهرش زنگ بزن بگو 60 تومن بفرسته. برای شام  فردا شبش. فردا مرخص بشه غذا می‌خواد. مو خو نداروم خرج کسی کُنم.
صدایی دیگر در جواب گفت: مونوم نداروم. حقوقمه می‌خوام برا پس‌انداز. ای‌قد بدوم میا از ای زنا که فکر اینجاشه نمی‌کنن   اُ می‌افتن گردن مردم.
گردن زن درد گرفته بود. و وقتی زیر بغلش را گرفتند و از پله رفت بالا و پا گذاشت توی سالن  خم‌تر شد.

صدا از پشت سر گفت بابا والا آبرو برامون نذاشتی..ما خو ایستاده می‌زاییدیم..

درد زن را روی زمین غلتاند. عبای حریر نازک روی تنش را نپوشاند. صاحب یکی از صداها دوید و سر و سینه را پوشاند. آن یکی دستش را گرفت و بلندش کرد و زن تا به خودش بیاید سر کوچکی دید روی زمین که نسبت به آن چیزی که لابد تنش بود خیلی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. جسم کوچک از تنِ زن جدا شده توی خودش جمع شده بود و گردنش از گردن زن هم خم‎‌تر بود. انگار بابت این‌که دردسر شده بود برای زن و کسانش شرمنده باشد. زن موی قرمز را از روی پیشانی کنار زد و تا صدایی از گلویش دربیاید که بچه‌ام صاحب یکی از صداها پا گذاشت روی آن چه از روح و تن زن و مرد شکل گرفته بود و  لیز خورد بعد اولین جیغ را از شوک لیز خوردن کشید و دومی‌اش را به‌خاطر سر کوچکی که رویش سر خورده. بود و حالا ازش چیزی نمانده بود. بعد برگشت. توی چشم‌های زن نگاه کرد و شانه‌هایش را گرفت و تنی که به تازگی یک بچه‌ی شرمنده ازش جدا شده بود را هی تکان داد و هی  داد زد:

همیشه دردسرات پامونه...حالا خوبت شد؟! خو زبون نداری؟ چرا نمی‌گی بچه‌اته انداختی؟! یعنی خانم خیلی بی‌جوون و *نازوکیه. ها دختر اعیونه آخه..دختر بالاسونیّا..نه انگار که باباش کیه و ماماش کیه. وقتی گفت ماماش کوبید تخت سینه‌ی خودش. انگار خودش را بابت ماماش بودن بزند. تنبیه کند.

سیگار آخر را روشن کردم. و گرفتم طرف ماه که  سری بزرگ بود و جسمی نداشت که برایش خیلی کوچک باشد. شرمنده نبود بابت چیزی و می‌درخشید.

 

عنوان: زخم‌هایم را پشت لباسهایم پنهان می‌کنم.

نازوکیه: ظریف

دوست داشتید ببینید.

لینک کانال تلگرام اینجا هستش.

چانت فرد ابنیه ظلموها و حطموها

"بدیعه نشست روی تک پله‌ی اتاق. مادرش توی اتاق از پدرش کتک می‌خورد. بدیعه تصمیم گرفت غمگین بشود  و مثل مادرش گریه کند. غمگین شد اما گریه اش نگرفت. دستش را زیر چانه اش زد و به اتاق روبرو که اتاق پذیرایی و اتاق عمو حاکم بود نگاه  کرد. بی بی توی اتاق عمو حاکم خوابیده. می توانست فاصله ی خاکی بین اتاقشان و اتاق عمو حاکم را رد کند و برود  پیش بی بی بخوابد. اما دلش نخواست این کار را بکند. دلش خواست برود پشت اتاقشان که مادرش گفته بود هیچ وقت نرود آنجا. حالا که صدای مادر دیگر مثل قبل بلند نبود و دیگر با صدایی که از گریه می لرزید آخ و وای و تو رو خدا نمی‌گفت و صدایش شبیه صدای روباهی شده بود که خودش   پشت تلفن از پدرش می‌خواست صدایش را برایش دربیاورد؛ وقتی گریه‌ی مادر این شکلی می‌شود بدیعه می دانست که دیگر پدرش کتک زدن را تمام کرده وگوشه ی اتاق خوابیده یا رفته پیش عمو ناظم چای بعدازظهرش را بخورد.
 صدای مادر تیز و طولانی و آرام شده بود. انگار کسی به روباه سنگ زده باشد یا پایش گیر کرده باشد توی حفره ای پر از خار و تیغ و روی پایش سنگ افتاده و  از گریه کردن و نالیدن خسته شده و هی دارد این صدا را درمی آورد که کسی پایش را بکشد بیرون از توی حفره..."

یک ماه است،نه دو ماه است به بدیعه فکر می‌کنم. دوست دارم اسمش بشود بدیعه.  اما مطمئن نبودم. فکر کردم از خود شخصیت‌های داستان نظر بخواهم.
یک روز که  رفته بودیم خانه‌ی روستایی‌ام به‌اشان گفتم چند اسم زنانه‌ی عربی به من بگویند.

مادرم که از سر داستان رفعت هنوز ازم دلخور بود اسم خودش را گفت. رفعت زن عمویم بود و همین اواخر مرده بود. توی داستان رفعت رفعت بعد از مرگش می‌آید روی فنس که ظرف‌هایش را از زن پس بگیرد. وقتی به مادرم گفتم از رفعت و ظرف‌هایش نوشت بغ کرد که پس من چی؟
گفت بنویس بنویس.

-* کتبی ..کتبی...کتبی کان یا ماکان فی قدیم الزمان و سالف العصر و الاوان چانت فرد ابنیه ظلموها و حطموها.

بعد شله گذاشت روی چشم‌هایش و شله را به چشم‌هایش فشار داد و گفت با صدایی که از گریه بریده و خفه‌ شده بود گفت بگو پسراشه اینا کشتن.
و به پدرم اشاره کرد. پدرم قاشق را در استکان کمرباریک گرداند و گفت استغفراله! من کشتم؟  خدا داده بود خدا گرفت!
- اگه زود برده بودیشون دکتر نمی‌مردن! اما دادیشون مادرت و عمه‌ات و خاله‌ات و هر چی پیرزن بود با سوزن کف پاشونه سوراخ کردن که زار ازشون بزنه بیرون
تند گفتم باشه یک روز قصه‌ی پسراته هم می‌نویسم  اما حالا برام یه چنتایی اسم بگو.
شنیدن جزییات قصه‌ی  چگونگی مردن دو پسری که قبل از  به دنیا آمدن من مرده بودند همیشه حالم را می‌گفت.

مادرم راه آمد باهام و اسم‌ها را گفت. قشنگ هم بودند. اما ته دلم با بدیعه بیشتر دوست بودم. پدرم گفت بگذار سلیمه. سلیمه خیلی خوبه. اسم قشنگیه. خود سلیمه هم قشنگ بود. تسلیم تسلیم..رام عین گربه.. نه! بذار فاتن. فاتن اسم قشنگیه. خود فاتن از اسمش هم قشنگ‌تر بود. مثل کولیا می‌رقصید! بعد گفت نه..بذار بت بگم چی بذاری ها! ها! بذار صبیحه. صبیحه عین صبح بود. روشنِ روشن.
مادرم آرام گفت شوفی شوفی! می‌بینی؟ چهل و پنج ساله صداشه درنیورده..حجی اُ حجی تالی طلع راگوص!
پدرم چفیه‌ی گل باقلایی‌اش را  فشار داد به چشم‌هایش و با صدایی که از خنده بریده و خفه‌‌ شده بود گفت: بنویس یه مردی چهل و پنج سال رو نکرد چقدر...
مادرم پرید توی حرفش و گفت: کرمو بوده.
صدای خنده‌ی پدرم بالاتر رفت و من روی تک پله‌ی اتاقی نشستم که دیگر اتاق مادرم نبود. پدرم آمد دم در. مادرم هم. روباه را از دور روی تپه دیدند.
مادرم گفت: معانی یادته؟ بابات آبادان بود روزای جنگ اُ وقتی زنگ می‌زد خونه احمد خورشیدی از پشت تلفن برات صدای روباه درمی‌اورد؟!
گفتم ها یادمه

پدرم گفت خیلی دلم تنگ می‌شد براتون. مخصوصا برا مو فرفری و دست انداخت گردن مادرم که مادرم بلافاصله دورش کرد. خوبه دلنتگ

مادرم نشست پیشم و گفت ها خوبه دلتنگ بودی یعنی! اُ تا می‌اومدی دلتنگیته نشون می‌دادی بم! پُرت می‌کردن و خوب جواب صبر و تحملمه می‌دادی ..خدا ازشون نگذره

 - همه‌اشون مردن زن! بگو خدا رحمتشون کنه

- خو حالا! هر چی.

روباه همان‌جا روی تپه نشسته بود و نگاه‌مان می‌کرد.پدرم صدای روباه درآورد.


"بدیعه از روی حفره‌ای که توی خاک‌های نرم روبروی اتاق درست کرده بود پرید..."

............................................................................................................................................
* کتبی ..کتبی...کتبی کان یا ماکان فی قدیم الزمان و سالف العصر و الاوان چانت فرد ابنیه ظلموها و حطموها.: بنویس..بنویس...بنویس یکی بود یکی نبود یه دختری بود که بش ظلم کردن و نابودش کردن.

*شوفی شوفی!: ببین..ببین

*حجی اُ حجی تالی طلع راگوص!: حاجیُ حاجی ..آخرش رقاص از آب دراومد.

 

کمر درد

آن‌قدر نوشتن دارم، آن‌قدر نوشتن دارم، آن‌قدر هیجان نوشتن دارم که نمی‌دانم کجایش را بگیرم که آن سرش لیز نخورد.
هزار قصه دارم برای گفتن.
اما وقت کم می‌آورم. بین پوره کردن گوجه و درست کردن چاپاتی و ترشی فلفل هندی و قلیه‌ی میگو و خشک کردن فلفل دلمه‌ای های رنگی برای پاپریکا و تمیز کردن اتاق و کشتن عقرب زرد روبروی حمام و بین اتاق من و دخترم و پسرم(چطور دیدمش؟! مرده شور شرکت را ببرند با سم‌پاشی‌هایش انگار تقویتی می‌دهد به این کشنده‌ها که بزرگ‌تر می‌شوند نکبت‌ها) و دیدن یاسمن دوستِ پسرم که چهارده ساله است و عین ماه توی گوشی پسرم( چقدر خوشکل است این دختر با آن موهای چتری) و بافتن موهای دخترم  و هی روغن اصل نارگیل را آب کردن و مالیدن به موهایش و شستنش و بافتن آن گیسوهای مجعد مواج  و رنگ کردن ریش شوهرم علیرغم میلش و کمندن موهای گوشش و گشتن دنبال عینکش زیر مبل و جنگیدن باهاش سر پوشیدن شلوار تنک یک کم فقط یک کم کوتاه و سرانجام شکست خوردن و گریستن و پرت کردن شلوار وسط باغچه  و غذا بردن برای گربه‌ی تمام سیاه یک چشمِ لنگان، که مادرم می‌گوید به‌اش غذا نده این فُگر است و استخوان مرغ پشت فنس برای روباه‌ها و  شغال‌ها گذاشتن و پودر کردن بامیه‌های خشک و چیدن سبزی و بسته بندی کردنش و فروختنش به نگهبان که ببردش شهر که استقلال مالی و فلان  نصیبم شود و سفارش کود حیوانی بدونِ علف هرز و دعوا با نگهبان هیز از پشت فنس برای  دیدزن‌های لاینقطع. و رفتهن به روضه‌ی مامان‌زهرا فقط برای این‌که ازش لباس قسطی خریده‌ام به قیمت سیصد تومن و هنوز پولش را نداده‌ام و توی رودربایستی گیر کردنم و فروختن مرغ‌ها به زن همسایه‌ی روبرو و گریه کردن برای مرغی که شروع کرده بود تخم گذاشتن. گاهی دو زرده.
و تازه غصه خوردن برای آن خروسی که مرغ شد. یعنی اولش خروس بود اما میلی به مرغ‌ها نداشت. بعد مرغ شد اما میلی به خروس‌ها نداشت. و زن همسایه می‌گفت اول از همه این را خواهد کشت.
و خواندن زنی در کابین ده و دیدن یک فیلم ایتالیایی.
و احساس نیاز به دوست داشته شدن و داشتن در صبح‌های زود و وقتی دیگران به فکر نان درآوردنند و چشم‌ها قی کرده و دهان‌ها بدبوست. توی باغچه راه می‌روم و خاک‌های نم‌دار زیر نخل‌ها را بو می‌کشم: اگر بار بدهید زود ِ زود قول می‌دهم پایتان نق نزنم که کسی دوستم ندارد.

وقت کم می‌آورم.

اما دوست دارمبا همه‌ی این‌ها بنویسم . خوب می‌نویسم پس.
ها؟!

بلی.

 

فُگر: نحس

موقت

می‌خواهم کانال تلگرام و اینستای بدون کامنت بگذارم هم. برای پست‌هایی که عکس‌خورش خوب باشد. مثلا منگوله‌ها و همین موران.
می‌دانید؟

دارم یخم را با شما باز کنم. دارم سعی می‌کنم فاصله بردارم. اما قلبم فقط هنوز می‌تپد و آن لایه‌ی سفت و سرد دورش تا ترک برداشتن و ذوب شدن کار دارد هنوز. می‌خواهم به خودم بیشتر کمک کنم. شما هم به من کمک کنید. جای دوری نمی‌رود.
آی دی‌ تلگرامم را که دارید. جی‌میلم را. بعضی‌هاتان هم واتساپم را.
برایم بنویسید.سلامی علیکی. درودی سپاسی.
از این حرف‌ها.

حَشر و بَشر

در خانه‌ام مورچه زیاد هست. اسمش خانه‌ام است اما به قول زنِ فاضل همساده‌امان که دیگر خوشبختانه همساده‌امان نیست و   رفته اصفهان که همساده‌ی کسی شود که شب و روز در خانه‌اش را بزند و به‌اش بگوید دیشب فاضل با لوله‌گیر زد توی سرش و خدمات دیگری به‌اش ارایه داد، بله به قول همین زنِ فاضل که اسم خودش یادم نیست اما می‌دانم که زن کسی است که اسمش فاضل بوده،  و این هم برای این یادم مانده که خود فاضل هر وقت می‌آمد دنبالش می‌گفت بگید زنم بیاد به قول همین زنِ فاضل:صِداقتش این خانه خانه‌ی من نیست. خانه‌ی مورچه‌هاست.
توی خانه چندین و چند نوع مورچه دارم. یک مورچه‌ی خیلی ریز خیلی ریز آن‌قدر که بشود اسمش را بگذاری ریزریزو یا ریزریزک یا ریزریزون یا ریز...(پستت رو بنویس) وجود دارد که گازهای خیلی بزرگ می‌گیرد. بعد ورم‌های خیلی بزرگ‌‌تر می‌کنی. اگر باهاتان خیلی صمیمی بودم یکی دوتا از این عکس‌های ورم‌کرده را می‌فرستادم خدمت‌تان. اما فکر کن عکس کمر نیش خورده و ورم‌کرده‌ات را بگذاری پای پستی و زن هم باشی، نتیجه؟! کمر زیبایی داری به من هم سر بزن.

بله آن کوچولوی حرامزده چنان گازهایی می‌گیرد که فلج‌زده و یک‌وری از زیر نیش‌هایش جان به در می‌بری.
یکی دیگر هست درشت است نسبتا و سیاه. خیلی سیاه. این یکی اهل نیش نیست اهل کنایه هم نیست. مستقیم می‌رود سر دبه‌ی شکر. سر قندان. سر آشغال‌های دور اجاق گاز و از همه‌ مهم‌تر تفاله‌گیر ظرفشویی. آن‌جاست که می‌توانی ببینی چقدر واقعا سرش به کار خودش گرم است و فقط آمده آذوقه جمع کند برای یکی از آن قصه‌هایی که درش می‌گویند برویم درس زندگی از مورچه بگیریم و فلان.

یک مورچه‌ی دیگر هم هست که به لحاظ رنگ شبیه همان ریزونیان هست. اما سرش؟! اوه باید ببینی. بزرگ و گنده. اصلا سرش به تنش نمی‌ارزد. نمی‌آید یعنی. تن  یک ذره. سر گنده. عسلی رنگ است و من دوست داشتم رنگ چشم‌هایم آن‌طوری باشد. حتی حاضر بودم رنگ چشم‌هایم رنگ کون همان مورچه باشد. عسلی روشن روشن.
وقتی می‌خواهم له‌اش کنم قبلش برایش می‌خوانم عسل بانو عسل گیسو عسل کون و درارارارام..له‌اش می‌کنم.
یک دانه یا دو دانه دیگر هم هست. یک درشت خیلی دست و پا چلفتی که علاقه دارد برود توی شاش آدم خودکشی کند.  یعنی جمع می‌شود دور مایع زرد رنگی که از بدنت خارج می‌شود و نمی‌دانم دقیقا چه می‌کند باهاش اما وقتی بلند می‌شوی سیفون را بکشی جسد شناورش را می‌بینی که بر ساحل دریای کارائیبی که تو ساختی شناور شده و تو با جمله‌ی آه هیچ دلم نمی‌خواست این‌طوری بمیری شلنگ را روی حوضچه‌ی اکنونش می‌گیری.
دانه‌ی چندم هم یک جور مورچه‌ی بسیار بدبو است. برای دور کردن این یکی فقط باید یک جور پودر سفید بریزی که برگردی و ببینی دانه‌های سیاه مچاله شده‌ای رویش شکل گرفته که همانا تلفات آن بدبوهاست.

این یکی زیاد توی کار نیش نیست و گاز و این جور چیزها. دلش به این خوش است که گیاهانت را بخورد. هم گیاهان باغچه هم توی خانه. اگر به من است که ترجیحم این بوده که یک همیزیستی تقریبا مسالمت‌‍آمیز باهاش می‌داشتم. حتی حاضر بودم به گفتگوی تمدن‌ها( بشر و حشر) فکر کنم اما خوب اصلا دلش نمی‌خواهد  این اتفاق بیفتد. عوضش تا رو برمی‌گردانم می‌بینم ساقه‌ها پوک و خود گیاه مفلوک شده.

ظرف استوانه‌ای حاوی پودر سفید به من چشمک می‌زند. چشمکی دعوت‌کننده و مرموز.
می‌ریزمش و صدای جیغ‌های تیز نمی‌شنوم. هیچ نمی‌شنوم. باد می‌وزد فقط. گیاه تکان می‌خورد. پودرها از روی برگ‌ها می‌ریزد و  مورچه‌ها گلوله می‌شود.
دوست دارم باز بنویسم. اما بالای پلکم ورم دارد. دیشب قبل از خواب سوخت و وقتی مالیدمش یکی از آن فاحشه‌های ریزجثه له شد روی انگشتم.

از صبح چهره‌ام با پلک‌های عارفان فروافتاده زیر انبوه ابروان یادم می‌اندازد که این خانه خانه‌ی من نیست.

صِداقتش لانه‌ی مورچگان است.

منگوله‌ها و خواب‌ها

دو سه پله بود. ازشان به سختی رفته بودم بالا چون فاصله‌اشان زیاد بود. یک جا پایم برگشته بود نمی‌دانم هم چرا نیفتادم.  از این روح‌های نیک و فرشته‌های دست‌بگیر شاید دور وبرم بود.  شاید هم پایم به اندازه‌ی کافی برنگشته بود که بیفتم. همانطور که به تسبیح زردی که آویزان بود بالای منگوله‌ای سبز نگاه می‌کردم فکر می‌کردم اگر برمی‌گشتم  و می‌افتادم چه می‌شد؟ خوب کاری ندارم که مثلا یحیی  ایستاده بود همان‌جا و دست نُها در دستش و بعدش لابد، تا ابد شروع می‌کردند متنفر شدن از پله‌ها و پرده‌های منگوله‌ای بافته شده و هر چه که به آن مغازه‌ای که به خاطر رسیدن به اجناسش از پله‌های قدیمی جا به جا کنده شده‌ بالا رفته بودم؛ ربط داشت. خواهرم و شوهرش و بچه‌هایش هم بودند.  شوهر و بچه‌هایش که نه اما خود خواهرم باقی زندگی‌اش را بدون اتفاق طی نمی‌کرد.
زندگی‌اش از این تقویم‌های قبل و بعد پیدا می‌کرد.قبل از افتادن معانی از پله وقتی من گفته بودم برود یک پرده مثل مال من بردارد /بعد از افتادن معانی از پله وقتی من گفته بودم خوب زودتر برود یک پرده مثل مال من بردارد.
ممکن بود دیوانه شود؟!   یک کمی فقط بیشتر از حالا.
مثلا خون و مغزِ کف زمینم و این بساط‌ها هم لابد بود دیگر. کار به این‌جایش ندارم.  منِ پخش شده روی زمین و سرِ باز شده‌ام که سه روز بود خواب توی راهروهایش وول نخورده بود هم چیزی نبود که دیدنش را برای چشم‌های نُها آروز کرده باشم. برای چشم‌هایش و قلبش و باقی زندگی‌اش و برای یحیی  و خاطراتش که پر از تکه‌های مغزم می‌شد شاید.
اما از این‌ها گذشته، از همه‌ی این‌ها، اگر پرده آویزان نمی‌شد به آن دری که می‌رفت سمت راهروی که شبیه تونل‌های بی‌خواب سرم بود و بعد  آن راهرو به پاگرد کوچک باز می‌شد و بعد به آشپزخانه و از این ورش هم به فضایی که اولش آشپزخانه بود و بعد کافه شد و حالا کتابخانه است.
نمی‌دیدم که چطور آویزان است و منگوله‌های زبر دست بافش چطور  دستم را که موقع رد شدن لمسشان می‌کند را  به ناز می‌خراشد. ذوق کوچک پنهانی هست گوشه‌ی قلبم. تا وقتی هنوز هست و می‌تپید که پرده را آویزان کنم. و منگوله‌هایش توی دالان‌های خوابم صداهایی شبیه زنگ‌های کوچک بی‌جانی که شبیه خواب دیدن و رویاست از خودشان دربیاورند.

باید نگاهش کنم و روز خریدش را یاد کنم. که دو سه پله بود و به سختی ازشان بالا رفته بودم.
چون فاصله‌اشان زیاد بود.
چون سه روز نخوابیده بودم.
و چون خواهرم گفته بود. بروم پرده‌ای مثل مال او بردارم خوب.و چون می‌خواستم ببینم داشتن پرده‌ی منگوله‌دار دست‌باف چقدر می‌‌تواند حال خوش‌تری بدهدم طوری که باعث شود که سه روزم را بگیرم بخوابم که از پله‌هایی که ظاهرا می‌خواهند برسانندم به خوشی به سختی نروم بالا هر چقدر فاصله‌اشان زیاد باشد.

دو سه پله بود. ازشان به سختی رفته بودم بالا چون فاصله‌اشان زیاد بود. یک جا پایم برگشته بود نمی‌دانم هم چرا نیفتادم.  از این روح‌های نیک و فرشته‌های دست‌بگیر شاید دور وبرم بود.  شاید هم پایم به اندازه‌ی کافی برنگشته بود که بیفتم. همانطور که به تسبیح زردی که آویزان بود بالای منگوله‌ای سبز نگاه می‌کردم فکر می‌کردم اگر برمی‌گشتم  و می‌افتادم چه می‌شد؟ خوب کاری ندارم که مثلا یحیی  ایستاده بود همان‌جا و دست نُها در دستش و بعدش لابد، تا ابد شروع می‌کردند متنفر شدن از پله‌ها و پرده‌های منگوله‌ای بافته شده و هر چه که به آن مغازه‌ای که به خاطر رسیدن به اجناسش از پله‌های قدیمی جا به جا کنده شده‌ بالا رفته بودم؛ ربط داشت. خواهرم و شوهرش و بچه‌هایش هم بودند.  شوهر و بچه‌هایش که نه اما خود خواهرم باقی زندگی‌اش را بدون اتفاق طی نمی‌کرد.
زندگی‌اش از این تقویم‌های قبل و بعد پیدا می‌کرد.قبل از افتادن معانی از پله وقتی من گفته بودم برود یک پرده مثل مال من بردارد /بعد از افتادن معانی از پله وقتی من گفته بودم خوب زودتر برود یک پرده مثل مال من بردارد.
ممکن بود دیوانه شود؟!   یک کمی فقط بیشتر از حالا.
مثلا خون و مغزِ کف زمینم و این بساط‌ها هم لابد بود دیگر. کار به این‌جایش ندارم.  منِ پخش شده روی زمین و سرِ باز شده‌ام که سه روز بود خواب توی راهروهایش وول نخورده بود هم چیزی نبود که دیدنش را برای چشم‌های نُها آروز کرده باشم. برای چشم‌هایش و قلبش و باقی زندگی‌اش و برای یحیی  و خاطراتش که پر از تکه‌های مغزم می‌شد شاید.
اما از این‌ها گذشته، از همه‌ی این‌ها، اگر پرده آویزان نمی‌شد به آن دری که می‌رفت سمت راهروی که شبیه تونل‌های بی‌خواب سرم بود و بعد  آن راهرو به پاگرد کوچک باز می‌شد و بعد به آشپزخانه و از این ورش هم به فضایی که اولش آشپزخانه بود و بعد کافه شد و حالا کتابخانه است.
نمی‌دیدم که چطور آویزان است و منگوله‌های زبر دست بافش چطور  دستم را که موقع رد شدن لمسشان می‌کند را  به ناز می‌خراشد. ذوق کوچک پنهانی هست گوشه‌ی قلبم. تا وقتی هنوز هست و می‌تپید که پرده را آویزان کنم. و منگوله‌هایش توی دالان‌های خوابم صداهایی شبیه زنگ‌های کوچک بی‌جانی که شبیه خواب دیدن و رویاست از خودشان دربیاورند.

باید نگاهش کنم و روز خریدش را یاد کنم. که دو سه پله بود و به سختی ازشان بالا رفته بودم.
چون فاصله‌اشان زیاد بود.
چون سه روز نخوابیده بودم.
و چون خواهرم گفته بود. بروم پرده‌ای مثل مال او بردارم خوب.و چون می‌خواستم ببینم داشتن پرده‌ی منگوله‌دار دست‌باف چقدر می‌‌تواند حال خوش‌تری بدهدم طوری که باعث شود که سه روزم را بگیرم بخوابم که از پله‌هایی که ظاهرا می‌خواهند برسانندم به خوشی به سختی نروم بالا هر چقدر فاصله‌اشان زیاد باشد.

خودم را وادار کردم که خواب ببینم از روی دو سه پله می پرم و به حفره ای عمیق فرو می روم. 

چقدره ننوشتم؟

نه آنقدر که باز نخواهم بنویسم.