أخفي جراحاتی وراء ثیابي
کسی بچهاش را از دست داده. بچه چطور از دست میرود؟ به هزار و یک شکل. اما در این موردآنطور که شنیدم، بچه طی سه روز چکه چکه کرده و تمام شده. بچهای چند هفتهای. بعد کسی دیگر برای بچه و صاحبش دیوانه شده. زده توی سرش و گریه کرده. برداشته صاحب بچهی از دست رفته را برده خانهاش و اهل خانه را وادار کرده به کباب جگر و پودر پسته و نمیدانم چه. من واقعا نمیدانم چه را باید به زنی که بچهای از تنش دور میشود، میکَند، داد. و هر دوی اینها کسان منند.
روی تخت وقتی الهام مدفعی میخواند زخمهایم را پشت پیراهنم قایم کردهام سیگار را روبروی مهتاب میگیرم. میخواهم خاموشش کنم توی آن صورتِ مهتابی روبرو که هر شب نگاهش میکنم. با دست دیگرم گوشیام روی گوشم است و صدایی خشمگین آن طرف میگوید:
- یادت است؟ وقتی که تو...
صدای خشمگین ظاهرا خیرخواه با خیرخواهیای که میدانم از سر چیست و غرضها و مرضهایی که میدانم چیستند، هنوز دارد از آن وقتیهایی میگوید که من...
سیگار توی صورت ماه خاموش نمیشود و از دستم سر میخورد. میافتد روی چمنی که شرجی و رطوبت خیسش کرده. کمی دود میکند. لهاش نمیکنم. نگاهش میکنم که افتاده به پت پت. میگویم صدایت خش دارد. واضح نیست. پت پت میکند.
قطع میکنم.
صدا واضح بود و گوشی میگذارم روی حالت پرواز. دراز میکشم روی تخت توی حیاط . دستهایم را زیر سرم میگذارم. چشمانم را بازی میدهم تا شکل ماه در هم برود. من راستش نمیخواهم چیزی واضح باشد. میخواهم همه چیز در هم قاتی شود. ابر و باد شود و ببارد. درد ببارد. خون ببارد. بچه ببارد.
الهام مدفعی دارد از حریر عبایی میخواند و گیسوانی که زیرش موج برمیدارند.
چرا دلم برای چیزی و کسی تنگ نمیشود دیگر؟
برای عبای حریرم و گیسوان قرمز حنابستهام؟ چرا دلم برای چیزی تنگ نمیشود؟ برای وقتی که مرد با گیسوانم به تنم بسته میشد، کت بسته جوش میخورد به موجهایی که روی روبالشیای که جای" تصبح علی خیر" رویش گلدوزی کرده بودم* تصبح علی حب.
زنِ جوان با صورت مچاله و عبایی که درد یادش برده بود زیرش شال سرش کند به نخل نزدیک شد. خم شد و نخل را گرفت. صدایی از پشت سر گفت: خم نشو زشته..مگه ما نزاییدیم؟ این فیلما چیه؟ خوبه که فقط سه چهار ماهشه ها.
گیسوان زن دور گردن خیس از عرقش پیچیده بودند.تنها دست گرفته به تنهی نخل بیمارستانی که هر چه از درد تکانش داد رطب بهشتی رویش نبارید. آنچه داشت از زن میبارید از روح خدا شکل نگرفته بود. زن باکره نبود. مرد داشت. مرد نبود. زن بود و تکههای ریز و درشت بچه. زن از نخل دور شده بود و صدایی که پشت سر بود به آن یکی گفت:
به شوهرش زنگ بزن بگو 60 تومن بفرسته. برای شام فردا شبش. فردا مرخص بشه غذا میخواد. مو خو نداروم خرج کسی کُنم.
صدایی دیگر در جواب گفت: مونوم نداروم. حقوقمه میخوام برا پسانداز. ایقد بدوم میا از ای زنا که فکر اینجاشه نمیکنن اُ میافتن گردن مردم.
گردن زن درد گرفته بود. و وقتی زیر بغلش را گرفتند و از پله رفت بالا و پا گذاشت توی سالن خمتر شد.
صدا از پشت سر گفت بابا والا آبرو برامون نذاشتی..ما خو ایستاده میزاییدیم..
درد زن را روی زمین غلتاند. عبای حریر نازک روی تنش را نپوشاند. صاحب یکی از صداها دوید و سر و سینه را پوشاند. آن یکی دستش را گرفت و بلندش کرد و زن تا به خودش بیاید سر کوچکی دید روی زمین که نسبت به آن چیزی که لابد تنش بود خیلی بزرگتر به نظر میرسید. جسم کوچک از تنِ زن جدا شده توی خودش جمع شده بود و گردنش از گردن زن هم خمتر بود. انگار بابت اینکه دردسر شده بود برای زن و کسانش شرمنده باشد. زن موی قرمز را از روی پیشانی کنار زد و تا صدایی از گلویش دربیاید که بچهام صاحب یکی از صداها پا گذاشت روی آن چه از روح و تن زن و مرد شکل گرفته بود و لیز خورد بعد اولین جیغ را از شوک لیز خوردن کشید و دومیاش را بهخاطر سر کوچکی که رویش سر خورده. بود و حالا ازش چیزی نمانده بود. بعد برگشت. توی چشمهای زن نگاه کرد و شانههایش را گرفت و تنی که به تازگی یک بچهی شرمنده ازش جدا شده بود را هی تکان داد و هی داد زد:
همیشه دردسرات پامونه...حالا خوبت شد؟! خو زبون نداری؟ چرا نمیگی بچهاته انداختی؟! یعنی خانم خیلی بیجوون و *نازوکیه. ها دختر اعیونه آخه..دختر بالاسونیّا..نه انگار که باباش کیه و ماماش کیه. وقتی گفت ماماش کوبید تخت سینهی خودش. انگار خودش را بابت ماماش بودن بزند. تنبیه کند.
سیگار آخر را روشن کردم. و گرفتم طرف ماه که سری بزرگ بود و جسمی نداشت که برایش خیلی کوچک باشد. شرمنده نبود بابت چیزی و میدرخشید.
عنوان: زخمهایم را پشت لباسهایم پنهان میکنم.
نازوکیه: ظریف