آن‌قدر نوشتن دارم، آن‌قدر نوشتن دارم، آن‌قدر هیجان نوشتن دارم که نمی‌دانم کجایش را بگیرم که آن سرش لیز نخورد.
هزار قصه دارم برای گفتن.
اما وقت کم می‌آورم. بین پوره کردن گوجه و درست کردن چاپاتی و ترشی فلفل هندی و قلیه‌ی میگو و خشک کردن فلفل دلمه‌ای های رنگی برای پاپریکا و تمیز کردن اتاق و کشتن عقرب زرد روبروی حمام و بین اتاق من و دخترم و پسرم(چطور دیدمش؟! مرده شور شرکت را ببرند با سم‌پاشی‌هایش انگار تقویتی می‌دهد به این کشنده‌ها که بزرگ‌تر می‌شوند نکبت‌ها) و دیدن یاسمن دوستِ پسرم که چهارده ساله است و عین ماه توی گوشی پسرم( چقدر خوشکل است این دختر با آن موهای چتری) و بافتن موهای دخترم  و هی روغن اصل نارگیل را آب کردن و مالیدن به موهایش و شستنش و بافتن آن گیسوهای مجعد مواج  و رنگ کردن ریش شوهرم علیرغم میلش و کمندن موهای گوشش و گشتن دنبال عینکش زیر مبل و جنگیدن باهاش سر پوشیدن شلوار تنک یک کم فقط یک کم کوتاه و سرانجام شکست خوردن و گریستن و پرت کردن شلوار وسط باغچه  و غذا بردن برای گربه‌ی تمام سیاه یک چشمِ لنگان، که مادرم می‌گوید به‌اش غذا نده این فُگر است و استخوان مرغ پشت فنس برای روباه‌ها و  شغال‌ها گذاشتن و پودر کردن بامیه‌های خشک و چیدن سبزی و بسته بندی کردنش و فروختنش به نگهبان که ببردش شهر که استقلال مالی و فلان  نصیبم شود و سفارش کود حیوانی بدونِ علف هرز و دعوا با نگهبان هیز از پشت فنس برای  دیدزن‌های لاینقطع. و رفتهن به روضه‌ی مامان‌زهرا فقط برای این‌که ازش لباس قسطی خریده‌ام به قیمت سیصد تومن و هنوز پولش را نداده‌ام و توی رودربایستی گیر کردنم و فروختن مرغ‌ها به زن همسایه‌ی روبرو و گریه کردن برای مرغی که شروع کرده بود تخم گذاشتن. گاهی دو زرده.
و تازه غصه خوردن برای آن خروسی که مرغ شد. یعنی اولش خروس بود اما میلی به مرغ‌ها نداشت. بعد مرغ شد اما میلی به خروس‌ها نداشت. و زن همسایه می‌گفت اول از همه این را خواهد کشت.
و خواندن زنی در کابین ده و دیدن یک فیلم ایتالیایی.
و احساس نیاز به دوست داشته شدن و داشتن در صبح‌های زود و وقتی دیگران به فکر نان درآوردنند و چشم‌ها قی کرده و دهان‌ها بدبوست. توی باغچه راه می‌روم و خاک‌های نم‌دار زیر نخل‌ها را بو می‌کشم: اگر بار بدهید زود ِ زود قول می‌دهم پایتان نق نزنم که کسی دوستم ندارد.

وقت کم می‌آورم.

اما دوست دارمبا همه‌ی این‌ها بنویسم . خوب می‌نویسم پس.
ها؟!

بلی.

 

فُگر: نحس