باران آمد.
داشتم فیلمی آلمانی می دیدم که درش هیتلر برگشته. دلم برای هیتلر سوخت.
فیلم کمدی بود.
نشد بخندم.
اما وقتی باران زد رفتم تاب بازی.
آنجا که زیر پلیت می رفت تاب، خیس نمی شدم، آنجا که از زیر پلیت می زدم بیرون، خیس می شدم
هی خیس می شدم از باران
هی نمی شدم
دلم گرفت. برای هیتلر.
که هیچ وقت نشد زیاد و آن قدر که باید و آن قدر که دلم می خواهد ازش متنفر شوم.
و برای تیر چراغ برق روبرو و وایری که رویش چند پرنده ی مرده نبود.
رویش هیچ نبود.
برای تاروت دلتنگ شدم
تاروت آن زن عربستانی که اسمش شهرزاد است.
و برای زیاد فلسطینی و قصه هایش که امشب در فیس بوک تقدیم کرد
گفت
تو توی قدسی اگر توی قدسی برو به کتابخانه ی یاس شامی بگو قصه هایش را میخواهم.
گفتم من ایرانم.
گفت آها.
گفت تا حالا فلسطین آمدی
گفتم نه
حتی عراق یا بصره نیامدم. نرفتم.
گفت بیا مصر شب قصه دارم
گفتم آنجا پاییز است؟
گفت نه خیلی
گفتم امشب اینجا باران داریم
گفت من قبلا با تو حرف زده ام؟
نگفتم که قبلا از واتساپ به من زنگ زدی وقتی که اسمم جوری بود.
به ام گفتی ورد جوری.
گفتم شما خیلی قشنگ می نویسید
گفت خدا شادت کنه
گفتم یه دنیا ممنون به عربی گفت چی؟ یعنی چی متوجه نشدم
گفتم شکرا بقدر السماء
گفت سمائی أو سمائکی؟
گفتم آسمان مگر همه جا مگر یک رنگ و اندازه نیست؟
گفت این شعر است.
نه نیست.