پیش خواهرم خوابیده ام.

با هم در مورد التیه عبدالرحمن منیف صحبت می‌کردیم و اینکه امیدی هست زمانی به فارسی ترجمه شود؟

خواهرم میگفت که شبیه کلیدر است.

من میگفتم التیه را دوست دارم. واژه ی التیه را.

سرگردانی.

گمگشتگی. 

صحرایی سرشار خطر و جن و وهم و سراب. 

خواهرم گفت یادت است مادربزرگم گاه صدات می زد سراب؟؟ 

زدم توی پیشانی ام. 

راست می‌گفت. چقدر آن زن برایم اسم داشت. 

گفتم به تو می‌گفتند أم شریف. 

لقب مادربزرگم

واقعا خواهرم شباهت ظاهری و رفتاری بسیاری به مادربزرگم دارد. 

من نه ظاهر و نه رفتارم شبیه مادربزرگم نبوده و نیست. 

مهربان نیستم به اندازه ی او و دلسوز، خودخواهم گاهی، خیلی بچه دوست نیستم به اندازه‌ی خواهرم و مادرم و مادربزرگم.. اسرارآمیز هم نیستم یه اندازه ی آن زن با آن خالکوبی روی بدنش. 

مارها روی سینه و درختی که شاخه هایش تا روی کتفها بود.. 

اما امشب وقتی مرد گفت عود کمبودی میخواهی یا یمنی یا عمانی 

گفتم برای زار میخواهم. 

خواهرم نیشگون گرفت و مرد باور کرد و گفت این را ببر. 

بویش بخورد به زارها شاد می‌شوند و شروع میکنند رقصیدن توی سرت. 

امشب توی خانه ی خواهر روشنش کردم. 

خواهرم حالا از ترس پیشم خوابیده. 

میخندم. 

از بچگی خیلی ترسو بود. 

مادربزرگم هم. 

من ترسو نبودم؟ 

نمی‌دانم. 

اما چشم بستم و منتظر ماندم زارها پای بکوبند توی سرم. 

هیچ نشد جز صدایی که از سمت آب آرام میگفت 

کان یا ماکان...